دسته نقره ای(2)

خرید بک لینک

بشمارم یک، دو، سه،
چهارمی که ترسش در تیر رسم نیست،
و می چکاند:
چگونه می شود تو را فهماند ای از جربزه ی خاک،
تو ریزش نمیکنی!
مثل اینکه دو دست برای دوست داشته شدن داشتی،
از شرارت من بالا می روی،
تا میل مختار شود به مکیدن.
از این همه خالی در فضای زمین بگو چگونه می شود خام نبود،
در پیرنگ پوستی دو هزار پری.
یک پهنه ی پوچ،
پاشویه ی فرشته ام را می خاراند،
دست می کشم به رفتن،
و رفتگر،
تیمارم را به موج برده است.
داشتم دست و پایش را میشمردم. هر چه خاک میکردم یکیش کم بود، و درخت بی او میسر نمی شد. داد می زد، و گرگ ها را در صحرا می شکافت. از اشکفت کوه عبور کرده بودیم، من و او که می خواست رویای زمینم باشد، برساندم تا نوک، اما در این کف، اسیر یهودای من شده بود، و از گوشه ی پیراهنم می چکید. شراب از گوشه ی لبهاش می چکید:
- لبام سوراخه!
داشتم به وقت هایی که یک گوشه ای می خوابید فکر می کردم، و فکر می کردم برای بیدارش بودن باید چقدر خوابید، و دستم را میان موهای مارتین سوق دادم. گرما و رطوبت، از کمرش، تا هلال ماه می خزید، و آبشاری بود که بر سربالایی کوچه ای که کمبودش را آغاز کرده بودم فرود می آمد. نمی شد حدس زد، کدام دستش را می خواهد از جیب هایش بیرون بیاورد، و تف کند، کنار سبزه ها.
در انتهایش که شب تمام شده بود به گلهای قالی کوبیده بود، و من قسمتی از علف ها را له شده می دیدم، با دانه های خرمایی که از تحرک کنارشان ریخته بود، دست دادم، کمی خوردم، و بوسیدن کسی که میان آسمان و زمین با طبقه ی ششم در سقوط باشد زیر زبانم آمد، با آمد و رفت های چشمهای مطالبه گر، از شرم.
این شد که شیپور را برداشتم و دمیدم به سکوت صحرا: آقا! آن تلالوی نقره ای رنگ، حالا آرام گرفته است.

به همین مفتی!...

ما را در سایت به همین مفتی! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:46

صفحه بندی