دسته نقره ای

خرید بک لینک

تمام شب می دانستم توی خودش می چرخد: از خون چموشش تا صدای فریزی که حالا با خودش تنها بود، در غاری تابستانی، با میوه های خنک تر از او دوست نداشتم باشم اما. من یک چیزی می خواهم که هی دنباله های خودش را بکاود، بریزد روی موج و تنها برگردد به ساحل، بی آن گوش ماهی های عوضی برایش تغییر کاربری داده باشند، به چشم های جهنده، مثل دست های او. می رفتند و می آمدند و بخش های مهمی از ندیدنی های مرا گرفتند، تمام شب، داشتم فکر می کردم چه بازیگر ماهریست که می تواند بی آن که خیس برگردد، به کارهای بزرگی دست بزند. همه اش هم برای تنهایی خودش، یک جور سواری شیطانی از شرم های آقایان می گیرد، حالا در حال فرو رفتن به وان حمام باشد، یا در جلسه ای مهم، با حضور اشخاص بی اهمیت. بالاخره یکجا فشنگ، حضور ماشه را پر می کند، و آن زیبایی های اساسی، می شود تیتر خبرها. من هیچ مشکلی با هیچ کدامش نداشتم، فقط قسمت هایی از من داشت با قسمت های نارامش رام می شد، وقتی دست و پا می زد، این، تنها خون جهنده نیست که طمعم را سرخ می کند، یک جوریست که می شود کنار چاهی نوشت، و چاه دیوانه تا سالها سرشار از شرم باشد، تمام شب. به وسوسه ی نوشتن سطرهای بلند از بندهای پرتاب کننده اش تا بالا فکر می کردم، جمع کردنی نبود، چیزی که گسترش را به معنای تمام به رخ بکشد، حتمن، این جدا کننده ی کاذب، چیزی براش نیست. که با آن همه تردستی لای نخل ها پنهان شده بودند، و مشت علفی از سرش کاکل زده بود، با این همه که عرق کرده بود، به تحمل آن صخره ی درشت ادامه داده بود، بعد، چاهی کنار رضایتش درآمده بود به صحبت: بیدار شو! با سماجت تمام می خواهد از بیداری فرار کند، و دست و پای مبرمش را، به سایه های کاذب می کوبد. من، تنها دلم می سوزد، که آن کلت دسته نقره ای را، می خواهم شیک کنم.

به همین مفتی!...

ما را در سایت به همین مفتی! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:46

صفحه بندی