ایتالیک

خرید بک لینک

فکر اینکه یکبار دیگر تلالوی بنفش را بخارانم بر بستری از یخ های ملایمش، داشت مرا می نوشت، و پایه ی صندلی را پایین تر نیاوردم از بس بوهاش به مشامم صاف می شد. باید آن پرسپکتیو آن لحظه را لماند روی نوارهای افقی زمان، و اندکی فکر نکرد. فقط حس است که زندگی های ما را زنده می کند، آنقدر که غریزه از مرگ بالاتر می رود، تا بنشیند لحظه ای کنار پنجره ای که خیلی عجیب از جرات من مجروح بودی. فکر اینکه یکبار دیگر آن خش را، روی پوستم بیابم، از پل امانیه بالا می رود تا پایین نیاید. از پرتی هام مرا بنویسد تا در پیرنگی افقی شکل زمان را دریافته باشم در دایره های سقوط کنار پل، پیرزنی، زیبایی ازلی اش را از یاد می برد، در کیف کودکهای مدرسه ای، چقدر می توانستم ننوشته های تو را ول نکنم، چقدر می توانستم صندلی را پایین تر بیاورم و شمه ای از تکه ات، دنبالم بیاید، از پل امانیه که بالا می رفتم، به این هم فکر کردم، به مو فندقی نگفتم چون از رنگهایم تحمل نمی کرد، فقط یک گوشه ی کوه را گرفته بود و لای نفس هاش جوان می کرد. لحظه ای کنار پنجره، به خاک هایی که قبل از تو روی تاقچه نشسته بودند فکر نکردم. با اینکه می دانستم عزیزند. با اینکه می دانستم آنها، آن خاک های منحصر به فرد قبل از پریشانی تواند، که تنها یکبار می توانند این عنوان را حفظ کنند، قبل از این برداشته باشد از خراش، ریشه هات. هرچند این میتوانست نامه ی اول باشد، فکر می کنم هرگز آن خاک ها را، من، ننوشته ام.

به همین مفتی!...

ما را در سایت به همین مفتی! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:46

صفحه بندی