دسته نقره ای (3)

خرید بک لینک

روز پنجشنبه، من-یک پای خانم سین- از پشت مبل بیرون آمدم، و بدون اینکه مراحل اداری را طی کنم، به خیابان گذاشتم. بی شک این اولین حضور من بی که فکری در بالای تن داشته باشم نیست. بی شک، خیلی ها از ابتدای امر عاشق فی البداهگی من بودند، و من دلبسته ی هرج و مرج طلبی شان. از شان خود پایین آمدم، و تکه سنگی لای انگشت هایم پرید. بی آنکه بخواهمش، و بیشتر بی آنکه میلی داشته باشم بر دفع، حاملش شدم. بی شک این اولین جسمی نبود که عاشق لای انگشت هایم شده بود. در یک شمایل میکروسکوپی می شود آنجا را دره ی بزرگ آمریکا لقب داد، با سنگریزه هایی که هیچوقت ندیدمشان، اما همیشه لابد حضوری زیبایی شناسانه داشتند. این شد که به رستوران رفتیم، و او استیک سفارش داد. برگشتنی، حسابی از ساق پای پرم، و سنگ پرم می لنگیدم، که وارد خانه شدیم. گفت: حالا می توانم بی حضور غیر تمام ذراتم را بشکافم. دیگر تا آن روزی که پنهان لای نخل ها دیدمش، هیچ نگفت، و بعد از نخل ها، با امتداد زمین مطول شد، شد یکی، یکی از آن کوارتت ها.

به همین مفتی!...

ما را در سایت به همین مفتی! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:46

صفحه بندی