با خطوط خود نمی خوابد
آن که چموشش را به دریا برده است
بی رسم همواره ای در خود
زیباست
راوی مطهر چشم هایش
با جسم تو می خوابد
حتمن
برای فردا باقی بماند
یک عطش
جمعیت را گود می کند
با مکیدنی که همواره بوده ای
بی که اختیاری داشته باشی برای پذیرش
خواستار توست
کلافه ای که دلتنگ پیچاندنش شده است
دلتنگ اینکه یک متر
از ماورای تو کم کند
چون بیش از اندازه عادی نشده ای
تو
و مشت خاک
بر خواهشم
دست می کشم و شرمت شیپور می زند.
ما را در سایت به همین مفتی! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 82