برای جیغ خویش
کلاهی بباف
از خاک کلاغ دیوانه
تا روز
متورم شود؟
-عبری نمی داند
همسایه ی من
زنگ بزنید!
به تناسب حال آنکه از شانه های خویش روزنی ست
شایسته ی شکار
طعمه ی کلمات
پیش پای خرسم می نشیند
زیبایی فربه ات لو می رود
ماه می بندم از تب
به مسافر
حضور حدس های خام کافیست
اعدامش کنید!
پیش از آنکه ساری شوم از سگهای مسموم تو رد محبت را خواهم گرفت
در سگدانی های آوار
در آسمان آواره!
بخاری نم گرفته
خالی از بخار ،گرفته
از سیاستهای سمت موی دوست
دستی میرسد
قبلتر مبل
نشاننده ی رد خون
حضور حدس های خام کافیست
بازیچه ی کودکانه ات می نشیند
در حیات روح همسایه
پارگی آسمان
از خرابی آیفون ما نشت می کند
می نشیند به نماز
می بندد خنده ی نوپایی
راه عقلم را
دندان که در بیاورد جیک جیک
هم که نکند
هر چه
هر چه که کاشتم
همه
همه هار!
به همین مفتی!...
ما را در سایت به همین مفتی! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 161