مساله این نیست
که ثانیه اعتراف می کند به سلول
در توحش ما یک گرداب شاکر است!
مساله این
شیرینی شارحان
یا شرحه شرحه های آفتاب در شکهای طفل توست
که رویایم را میخاراند
در آینه
به حضور عرفانی خود واقفم
با شیطنت های کلاهی که جاذبه را
می اندازد از هوش
میروم به عروسی
ظهر است پس خوشبختم من
که تلالوی انگشتانم می رسد به ابولهول
در آینه می دانم
این تباهیست شانه کننده ی موهایم
خارنده ی ریشم
با حضور جسمانی
مساله این نیست
خانه ی من فرزند توست
بره ی روشن راعی
کوبنده ی شانه های شبانی ام به کوه
-چرا نمیای نهار بخوری؟
مرغی که قد قد کند
به نقطه های روشنم نک زده ست
و چهارشنبه های سوراخ سوراخ
از مجرای بینایی مان
معرفتی چهل تکه را
سوغات می کنند
تا افق
صدای فلز
ابهت دشت را سترون می سازد
سرودی که به ریشه های هزار توله می رسد و
هزار کودک کور
در زیر بنای زمین
بنای کودکی ما میشوند
خریداری شوند باید
از کیوسک روزنامه فروشی اما
این هم مساله نیست
شرمت نشت می کند به دشت
کوچ می دهد زنگوله های گوسفندان را
لای تاریکی های کنار
و توله های جوان
حیران هوس ناکی های باد را
قدم می زنم
به همین مفتی!...
ما را در سایت به همین مفتی! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 168